این نگاهی که
مثل انس آب لطیف است
روی صورت من چه می خواهد؟
این ذات مرطوب ساکت
از تاریکی کوچه ی من چه می داند؟
من هنوز پای پوش زبر زمان را
به پا دارم،
هنوز منتظر نهایت فرصتم هستم
و از تصویر سایه ی اشکم می گریزم
من دلتنگ هستم.
به کجا می رود این بهت ظریف رنگارنگ؟
تپش مکث قدم هاش چه رنگی دارد!
ظهر از گوشه ی دیوار حیاط
به هوا هجرت کرد.
و باز این منم
که ندیدم آخر
دیواری که از گوشه ی تنگش
ظهر، از موسیقی شادابی من
به هوا کوچ کند.
همیشه آن نگاه آشنا
طومار همیشه ی زمزمه های من بود.
و همیشه من
انگاره ی غفلت هایم را
در عاطفه ی چشمان او می دیدم.
و هنوز بالای سر این همه گل
به جای شقایق ها که می خندند
آب، با دلی خشکیده می ریزم.
گفتنش آسان نیست
ناپدید می شود این جسم غریب
تا صدای پای یاد را می شنود،
و من از رد شدنش می فهمم
که از آن سیب که در دستش هست
سهم من تنهایی است.
نادر مهرام فر